X
تبلیغات
يا بقيةالله ! دلهايمان خون است و چشمانمان اشكبار . نگاه بي قرارمان به راه توست و تو خود مي داني كه در اين روزگار غريب بر اين خلوت نشينان ماتم چه مي گذرد پس جان مادرت فاطمه ، هِق هِق غروب جمعه ي ما را در دفتر عشقبازي هاي عشّاقت ثبت كن... سقا خونه
اگر دل دلیل است ، آورده ایم...

میلاد با سعادت مولای موحّدان ، مبارک...

 i65889965_2681

مولا امیرالمؤمنین ، علی بن ابی طالب سلام الله علیه می فرمایند:

اهل بصیرت کسانی هستند که بشنوند و بنگرند و ببینند و از حوادث عبرت گیرند٬

سپس به راهی روشن قدم نهند و ازفروغلتیدن در پرتگاهها وگم شدن در کوره راهها

دوری گزینند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

سلام...

هر سال توی همچین ایامی  اینجا حلول ماه رجب رو تبریک می گم  و از فضائل این

ماه مبارک و مناسبت هاش و بخصوص از شب آرزوها  "لیلةالرغائب" می نویسم اما

انگار امسال دلم می خواد فقط بگم :

التماس دعا...

التماس دعا...

التماس دعا...

 

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

افسران - پاسخ قرآن به تخریب کنند گان مرقد صحابی پیغمبر(ص) حجربن عدی

شکر می کنم خدا را زهرا حرم ندارد...

 

افسران - آجرک الله یا بقیه الله (دیروز:حجر بن عدی ، امروز:جعفر طیار فردا و یا روزهای بعد...؟!)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

یا نور...

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباه هایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک...



 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

فاضل ارجمند، محب ولایت آقای شیخ جعفر ابراهیمی در نامه ای نوشته اند:

در سال 1415 ،ماه مبارک رمضان که جهت تبلیغ به اطراف شیراز رفته بودیم، افطاری را در منزل آقای خداکرم زارع بودم و ایشان داستان زیر را نقل کردند:

همسر من، به خاطر غده ای که در سر او پیدا شده مدتی بود که به سردرد مبتلا بود، آن هم سردرد شدید و دکترها از خوب شدن او مأیوس بودند. به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام مخصوصاً وجود اقدس حجة بن الحسن امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف توسل پیدا کرد.

یک روز خیلی ناراحت و افسرده در منزل نشسته بود که ناگاه صدای درب بلند شد و سیدی نورانی وارد حیاط شدند. این خانم وقتی سید بزرگوار او را می بیند از علاقه ای که به سادات دارند می گوید: ای آقا من مبتلا به سردرد هستم که دکترها از خوب شدن من مأیوسند، شما از جدتان بخواهید تا مرا شفا دهد؛ من هم هر چه پول شما می خواهید به شما می دهم.

آقا در حالی که تبسم داشتند فرمودند: ما احتیاج به چیزی نداریم و آمده ایم برای شفای شما و شما خوب می شوید . پس از این هم، هر کجا درمانده شدی بگو: یا صاحب الزمان!

بی اختیار فریاد زد: " یا صاحب الزمان‌‌ " و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد متوجه شد که سرش بر دامان زنان همسایه است. گفتند: جریان چیست؟ از اول تا آخر داستان را برای آنان نقل کرد، به حمدالله از همان وقت دیگر سردرد او بر طرف و نگرانی از این جهت ندارد.

نقل از کتاب شیفتگان حضرت مهدی (عج) جلد دوم ص 338

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

 

چقدر این دست ، سنگین بود!

بیش از هزار سال ، از ماجرای کوچه گذشته

و هنوز ،

گوش شیعه ، درد می کند !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش! 

 

قربان اشک روز و شبِ چشم خسته ات

مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات...

http://atasheentezar.persiangig.com/monasebat2/1_fatemie_be1.gif

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1392ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

نوروز، فرصتی است تا انسان به اصلاح امور روحی خود بپردازد. تحویل هر سال جدید

شمسی  که با نوعی تحول در عالم طبیعت مصادف می باشد  فرصتی است تا انسان به

تحول درونی و اصلاح امور روحی، معنوی، فکری و مادی خود بپردازد. این دعای شریفی که

به ما تعلیم داده اند تا در آغاز سال بخوانیم، درس همین تحول است. در این دعا، از خدای

متعال درخواست می کنیم که در حال و وضعیت روحی و نفسانی ما، تحول و دگرگونی

مبارکی را ایجاد کند. ایجاد تحول، کار خداست؛ اما ما موظفیم که برای این تحول در درون و

 در زندگی خود و در جهان، اقدام و تلاش کنیم و همت بگماریم.

ما در دعای آغاز تحویل، از خدای متعال می خواهیم که حالمان را به بهترین حال برگرداند.

این تغییر و تحول، یکی از بزرگ ترین اسرار حرکت تکاملی انسان است که اسلام ما را به آن

امر کرده و دستور داده است؛ مخصوص کسان خاصی هم نیست. مبادا کسی خیال کند که

تغییر حال، از آن کسانی است که طبق معیارهای اسلامی، دچار بدحالی اند؛ حتی کسانی

که حال و اخلاق نیکی دارند، چون بهترین نیستند، از خدا می خواهند که به سمت بهترین

حرکت کنند. ما، هر که هستیم، هر جا هستیم و در هر مرتبه ای از دانش، معرفت، کمال

و اخلاق انسانی قرار داریم، باید از خدا بخواهیم که حالمان را نیکوتر کند و ما را به سمت

کامل تر شدن پیش ببرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

...

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد  اما نشد که نشد. او می‌دانست پریدن

این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...

عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون او نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد

سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه

چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.

بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید...!

چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت ؟

پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:

تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر

خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی گذارد و

خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد...


 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1391ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

اَمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السّوء...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان

هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

 صدای بال و پر جبرئیل می آید...

 

سلام وخیلی خوش آمدید

تو کتاب ناطق تو امام صادق تو ولـی آدم تو وصی خـاتم

 تو اگر نبودی بـه سپهر دانش، به فضای بینش قمری نبودی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

...

 

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.خاکستر لیلی هم دارد می سوزد،

امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.

لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.

خدا گفت: مادری بهانه ی عشق است، بهانه ی سوختن؛ تو بی بهانه ، عاشقی.

تو بی بهانه می سوزی.

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.

خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،

پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛دریا تشنگی است و من آبم،

تشنگی و آب... پایانی از این قشنگتر بلدی؟

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید...

یاعلی...یاعلی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  | 

 

آه و واويلتا محشر کبري شده      روز تنهاييِ حيدر و زهرا شده


 

اى ضامنِ هر چه نياز و اى امام رئوف!

ما خود را به پنجره ی نگاه تو آويخته ايم و چشم هاى آغشته به رازمان را به ضريح تو دوخته ايم.

ما را از سقاخانه ی لطفت سيراب کن...

از سبط اکبرِ رسول الله (ص) ، نخستین میوه ی پیوند مبارک رسالت و امامت ، حضرت امام مجتبی

سلام الله علیه نقل است که فرمودند:

هلاكت و نابودى مردم در سه چیز است:كبر، حرص، حسد.

تكبّر كه به سبب آن دین از بین مىرود و به واسطه آن، ابلیس، مورد لعنت قرار گرفت.

حرص كه دشمن جان آدمى است وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد.

حسد كه سررشته بدى است و به واسطه آن قابیل، هابیل را كشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط باز مانده و خروش!  |